خرید بک لینک

غیرمنتظره

همه‌ی کارهای تو غیرمنتظره است...

میگن هر اناری یه دونه ی بهشتی داره. دلم اون یه دونه ی بهشتی رو می خواد. 

برچسب: نویسنده: پویان رضایی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 7:20

غیرمنتظره

همه‌ی کارهای تو غیرمنتظره است...

چو می‌توان به صبوری کشید جور عدو...

انگار وجودم را با انتظار تنیده‌اند... با تار و پودی که روزی فهمیدم چقدر خسته‌ام کرده، و خواستم از جانم در آورم. بارها!

گاهی هم موفق شدم. بیشتر از همه، موفق در خودم را به آن راه زدن و ادای این جامه به تن نداشتن درآوردن. نقشی که هزار سال زندگی‌اش کرده‌ای و روحت خسته‌اش شده، سخت از تن جدا می‌شود عزیز من. باید با خودت مهربان‌تر باشی. باید با خودم مهربان‌تر باشم.

 

برچسب: نویسنده: پویان رضایی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 7:20

غیرمنتظره

همه‌ی کارهای تو غیرمنتظره است...

راه درازی که ...

بعضی‌ وقتا دلت می‌خواد بعضی چیزا رو یه جا ثبت کنی. امشب از اون وقتاست.

 

پ.ن. فردا، آخر اردیبهشتیه که واقعا بهشت بود. حتی اگه قرار باشه ازش هبوط کنیم.

برچسب: نویسنده: پویان رضایی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 7:20

غیرمنتظره

همه‌ی کارهای تو غیرمنتظره است...

هجران

یه جا تو‌ فیلم «یه حبه‌قند» هست که برای خواهری که برای مرگ برادرش اشک نریخته، از پشت در روضه‌ی حضرت زینب می‌خونن تا بلاخره بغضش می‌ترکه و ...

همه‌ی این روزها همون خواهره‌ هستم. شاید همه مون همینیم. منتظریم یکی بلاخره بزنه به صحرای کربلا و ما همه‌ی غم دوری رو زار زار گریه کنیم.

 

برچسب: نویسنده: پویان رضایی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 7:20

غیرمنتظره

همه‌ی کارهای تو غیرمنتظره است...

خداحافظی

حالا کمتر بهت فکر می‌کنم

و بیشتر خوابت رو می‌بینم.

برچسب: نویسنده: پویان رضایی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 7:20

غیرمنتظره

همه‌ی کارهای تو غیرمنتظره است...

این نیز بگذرد

مدرسه‌ای که بودیم، یه تئاتر بازی کردیم به اسم «این نیز بگذرد»

که من هنوزم دارم بازیش می‌کنم.

برچسب: نویسنده: پویان رضایی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 7:20

همه‌ی کارهای تو غیرمنتظره است... میگن هر اناری یه دونه ی بهشتی داره. دلم اون یه دونه ی بهشتی رو می خواد.  نوشته شده در چهارشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۸ ساعت 0:33 توسط من  |  پیوندهای روزانه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویان رضایی تاريخ: دوشنبه 10 آذر 1404 ساعت: 3:41

همه‌ی کارهای تو غیرمنتظره است... انگار وجودم را با انتظار تنیده‌اند... با تار و پودی که روزی فهمیدم چقدر خسته‌ام کرده، و خواستم از جانم در آورم. بارها!گاهی هم موفق شدم. بیشتر از همه، موفق در خودم را به آن راه زدن و ادای این جامه به تن نداشتن درآوردن. نقشی که هزار سال زندگی‌اش کرده‌ای و روحت خسته‌اش شده، سخت از تن جدا می‌شود عزیز من. باید با خودت مهربان‌تر باشی. باید با خودم مهربان‌تر باشم.  نوشته شده در شنبه ۱ آذر ۱۳۹۹ ساعتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویان رضایی تاريخ: دوشنبه 10 آذر 1404 ساعت: 3:41

همه‌ی کارهای تو غیرمنتظره است... بعضی‌ وقتا دلت می‌خواد بعضی چیزا رو یه جا ثبت کنی. امشب از اون وقتاست. پ.ن. فردا، آخر اردیبهشتیه که واقعا بهشت بود. حتی اگه قرار باشه ازش هبوط کنیم. نوشته شده در پنجشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۰ ساعت 23:23 توسط من  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویان رضایی تاريخ: دوشنبه 10 آذر 1404 ساعت: 3:41

یه جا تو فیلم «یه حبهقند» هست که برای خواهری که برای مرگ برادرش اشک نریخته، از پشت در روضهی حضرت زینب میخونن تا بلاخره بغضش میترکه و ...

همهی این روزها همون خواهره هستم. شاید همه مون همینیم. منتظریم یکی بلاخره بزنه به صحرای کربلا و ما همهی غم دوری رو زار زار گریه کنیم.

برچسب: نویسنده: پویان رضایی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 2:50

حالا کمتر بهت فکر میکنم و بیشتر خوابت رو میبینم.

برچسب: نویسنده: پویان رضایی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 2:50

مدرسهای که بودیم، یه تئاتر بازی کردیم به اسم «این نیز بگذرد» که من هنوزم دارم بازیش میکنم.

برچسب: نویسنده: پویان رضایی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 2:50

هرگز، هیچ کجای دنیا، شبیه، دیگر

اما...

برچسب: نویسنده: پویان رضایی تاريخ: دوشنبه 28 اسفند 1396 ساعت: 2:59

شاید بوی پیراهن یوسف، همانقدر برای یعقوب معجزه باشد که بازگشتنش؛ که اژدها شدن مار برای موسی و دیدن ید بیضا.

من معجزه های کوچک بسیاری می شناسم. 

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۶ساعت 23:11 توسط من |

برچسب: نویسنده: پویان رضایی تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 21:44

دستهای دنیا خالی است و تمام دنیای اطراف دارد تو را جار می زند. تمام اشیاء، تمام نظریه ها، تمام سمینارها و گعده ها و آدمها و روابط. همه دارند تهی بزرگی را به رخ می کشند که به تو اشاره می کند. مثل گدایی که دست یا کاسه اش را به سمتت گرفته و هر چقدر خالی تر باشد، محتاج بودن و «به من کمک کنید» را بیشتر جار می زند. پ.ن. از این سیرک بزرگی که اسمش دنیاست خسته شده ام. چرا هیچ درویش مصطفایی توی داستانم زنده نیست؟ + نوشته شده در سه شنبه ۱ فروردین ۱۳۹۶ساعت 0:17 توسط من | ادامه مطلب

برچسب: ببین,نشان,جویم, نویسنده: پویان رضایی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:02

صفحه بندی