انگار وجودم را با انتظار تنیده‌اند... با تار و پودی که روزی فهمیدم چقدر خسته‌ام کرده، و خواستم از جانم در آورم. بارها!

گاهی هم موفق شدم. بیشتر از همه، موفق در خودم را به آن راه زدن و ادای این جامه به تن نداشتن درآوردن. نقشی که هزار سال زندگی‌اش کرده‌ای و روحت خسته‌اش شده، سخت از تن جدا می‌شود عزیز من. باید با خودت مهربان‌تر باشی. باید با خودم مهربان‌تر باشم.