تو حق داری غمگین باشی
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 12:02
یه چیزی در درون من هست که نمی ذاره حال بدم رو با دوستام تقسیم کنم. نمی ذاره بگم که چند وقته چقدر غمگینم. نمی ذاره بگم برای بابا نگرانم. برای آینده ی خودم و همه ی بریدن هام و دست از تلاش کشیدن هام نگرانم. حتی برای آینده ی بچه هایی که ندارمشون نگرانم. برای دنیایی که بزرگ شدن توش معادل از دست دادنه. از...
بدیهیات سخت
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 18:04
همون آدمایی که دورن رو بیاری نزدیک، همین نزدیک دوستشون داشته باشی... xa0
شهر فرنگ
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 9:45
لحظه اول که وارد سالن همراه اول تو نمایشگاه تلکام میشیم، همکار هم مثل من هاج و واج نگاه می کنه.xa0سالن خیلی شلوغه و همه چی پخش و پلاست. اون وسط هم یه آدم که لباس ربات پوشیده وول می خوره.xa0میگم: اینجا چرا مثل شهر فرنگه؟xa0 اون یکی همکار که اومده بررسی فنی، طبیعتا بین آدما پاس داده میشه و آخرش به یه ...
این بدیهیات سخت
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 23:10
همون آدمایی که دورن رو بیاری نزدیک، همین نزدیک دوستشون داشته باشی... xa0 پ.ن. اگه جمله ی بالا براتون غریبه خدا رو شکر کنید.
"انگار چسبیده ست دنیایی به زانویم"
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 13:52
xa0 خاطره ی محرم برای من، خانه ی بابابزرگ است. آن روزهایی که همه بچه بودیم و همه چیزخوب بود. هیئت، سماور چایی و عمو م که مسئول چای بود، جمع شدن همه ی فامیل، تذکرهای عمه که صدایمان از آشپزخانه تا ته هال پیچیده، پارکینگ که می شد هیئت مردانه و میکروفن و زنجیرهای بزرگانه و پارچه سیاه های دورتادورش بی نه...
عسی...
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 13:52
بگذارم همین سکوت باشد. همین تحیر. بگذارم همین خود زخمی از حقیقت عریان نفس را با خود بار بکشم و ببرم شاید جایی که نگاهش به آدمها و اتفاق ها اینقدر از بالا نباشد. ببرم صبرش بدهم. صبر واقعی. xa0
The way back to memories...
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 13:51
xa0 باید برگردی تا ببینی کجاهای جاده هنوز ساک دستی پر از خاطره ات را کنار پایت گذاشته و به انتظار نشسته ای... برگردم تا ببینم.
بعد این همه سال...
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 13:51
نمی دانم آمده ام بگویم «هیچ وقت خودت را یک هویی پرتاب نکن وسط خاکستر روزهایی که آرزوهایش مرده اند»، تا ببینی چطور آتش از زیر سالها خاکستر سرد سر بر می آورد، یا آمده ام بگویم «خودت را پرتاب کن وسط رویاهایی که مرده اند. غمگین نبینشان. مدتی با آنها اشک بریز. خود روزهای رفته ات را زنده کن و بعد، نمی دان...
خبر خوب برای دنیا
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 13:51
وسط هیاهوی انتخابات در حالی که خبری از کودکان سرطانی می خوانم که بوسیدن و پرسیدن آرزوهاشان ممنوع است، این تیتر را می بینم: "خبر خوب برای دنیا؛ زنی مبتلا به ویروس زیکا کودکی سالم به دنیا آورد" خبر خوب برای "دنیا" "دنیا"... با خودم فکر می کنم راست می گوید؛ همینقدر می ارزد.
از زندگی
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 13:51
این دومین بچه ایه که تو روزای اخیر می بینم و درست عیییین مامانشه. چهره. اخلاق. میزان کنجکاوی. سرتقیت! حتی از چهره شون میشه همون خصوصیات رو خوند. تعجبی نداره وقتی همکار شیطونمون از شیطنت و لجبازی بچه ش می ناله. خودش حواسش نیست، ماها می دونیم! همیشه فکر می کنم چه بد که بچه ی آدم، مثل خود آدم میشه. ولی...
دوم رجب نود و پنج ماه و خورشیدی
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 13:51
xa0 آن وقت به جای واژه ها، به جای تمام واژه ها به دوردست نگاه کردی و من دیدم که خون در رگ های دستانت دوید. بودنت پر از مفهوم است. پر از واژه هایی که به حرف نمی آیند. xa0 پ.ن. ما برای ورق زدن تقویم ها به دنیا نیامده بودیم. برای تقویم هایی آمده بودیم که ورق می خوردند و شاباش وار، در هوا معلق می شدند..
یک دست صدا
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 13:51
بله، ما هیچ وقت از هیچ تکنولوژیی به اون هدفی که براش اختراع شده استفاده نکردیم! شاید بیشتر اوقات یا دنبال کولونی بودیم یا دنبال حیاط خلوت. اینه که یا سوار موج شدیم و رفتیم اینستاگرام و تلگرام، فقط برای اینکه شنیده بشیم و بخونیم و با بقیه بمونیم، یا رفتیم گوگل باز و گودر که همون جمع کوچیک باکیفیت خود...